تبليغاتX
افسونگر

افسونگر

مکتب عشق

 

ای آسمـــان زیبــا امشب دلــم گــرفته

ازهای وهوی دنیــا امشب دلــم گــرفته

یک سینه غزق مستی دارد هوای باران

از این خــراب رسوا امشب دلم گــرفته

امشب خیــال دارم تــا صبح گـریه کنم

شـرمنده ام خدایــا امشب دلــم گـــرفته

خــون دل شکسته  بـــر دیدگـان تشنه

بـاید شــود هویدا امشب دلــم گــــرفته

ساقی عجب صفــایی دارد پیـاله ی تو

پر کن به جان مولا امشب دلم گـرفته

گفتی خیال بس کن فرمایشت متین است

فـــردا به چشم اما  امشب دلــم گـــرفته

 

....... ! ! ! .......

 

می زنم کبـریت بر تنهایی ام


تـا بسـوزد ریشۀ بی تابی ام


می روم تا هر چه غم پارو کنم


خـانه ام را بـاز هم جــارو کنم


می روم تا موی خود شانه کنم


خنـده را مهمان ایـن خـانه کنم


می روم تـا پـرده ها را وا کنـم


دوست   دارم ؛ دوست  دارم


عشـق  را  معنـــا  کنــــم


شادی ام را رنگ آبی می زنم


بوسه بر طعم گلابی می زنم


می دوم خندان به سوی آینه


باز می خندم؛ به روی آینه


می زنم یک شاخه گل بر موی خود


می نشینم باز بر زانوی خود


می نشانم روی دستم یک کتاب


تا بخوانم باز هم یک شعر ناب


آری!آری! این منم این شاد و مست


دوست دارم عاشقی را هرچه هست

نوشته شده در دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 18:29 توسط افسونگر یکتا|

نگاهم کرد: دل به او بستم!
نگاهم کرد: اما کنون فهمیدم که فقط نگاهم می کرد. . .
و اکنون روزی چند بار دست در حلقم می کنم تا آخرین پسمانده هایش را بالا بیاورم . . .
نوشته شده در دوشنبه یازدهم مرداد 1389ساعت 15:58 توسط افسونگر یکتا|

ولم کنین آدمکا،خیلی غریبه این برام
دنیا به آخر برسه من با شماها نمیام

هزار دفعه گفته بودم،دور منو خط بکشین
بسه دیگه، چقدر بگم،یه کم خجالت بکشین

از ترس تنها موندنه که دل میدین به همدیگه
تکراری میشین واسه هم، میرین پی یکی دیگه

سراغ صد نفر میرین،با اون دلای دوره گرد
فکر میکنین عشقو میشه از این واون گدایی کرد

انگار هنوز نفهمیدین که عاشقی شرف داره
دل رو میدین به اونی که،عشقش براتون صرف داره

فکر نکنین منتظرم تا یکی از راه برسه
من خودمم مسافرم اما همین برام بسه

فکر نکنین بی همسفر راه افتادم تو دل شب
راه من و شما جداست،میخوام برم،برین عقب

قایق دل تک نفره است،عزیزه این یه ذره جا
عزیزه و جای اونه،اون کجا و شما کجا

اون مثل من،من مثل اون،شما همه مثل همین
فرقی برام نمیکنه اگر زیادین یا کمین

ولم کنین آدمکها چه خوش خیالین همتون
کنار اون نشستم و دارم می خندم بهتون

ولم کنین آدمکها، وقتتونو هدر ندین
دلی که آسمونی شد،بر نمیگرده رو زمین
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم خرداد 1389ساعت 15:57 توسط افسونگر یکتا|

بغلم کن عشق خوبم بذار حس کنم تنتو...

از حرارتت بميرم بگيرم عطر تنتو...

واسه من آغوش گرمت تنها جای امن دنياست...

ساز آشنای قلبت خوشترين آهنگ دنياست...

منو که بغل بگيری گم ميشم تو شهر رويا...

بند مياد نفس تو سينم مثل مجنون پيش ليلا...

به تو شفاف و برهنه دل سپردم بی محابا...

بغلم کن تا نميرم بی تو، تو دستای سرما...

مثل دامن فرشته شب ما قديس و پاکه...

حتی ماه به حرمت ما، عاشقونه تر می تابه...

بغلم کن عشق خوبم بذار آرامش بگيرم...

سر بذارم روی شونت با نفسهات خو بگيرم...

جز سرانگشتهای گرمت تن من عشقی نديده...

دست بكش رو گونه ی من٬ منو خواب كن تا سپيده...

نوشته شده در چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 19:55 توسط افسونگر یکتا|

 

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي
برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم . . . اما
براي چند لحظه آرام بگير عزيزم . . .  
گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه
نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد . . . آرام باش عزيزم ،
دواي درد تو گريه نيست !
بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن ! . . .
با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه
تنهايي !
گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را
به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين
را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت
ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از
گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم !
گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببين !
حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن
خيس و خسته شود ؟
اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي
باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو
ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر
نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك
ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت
نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند . . .  عزيزم گريه نكن
چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را
ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد !
وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !
وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي
اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض
آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق
خسته از پرواز  !
گريه نكن عزيزم . . . آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از
گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،
سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم
زمزمه كن عزيزم . . . من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم !
با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با
گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود !
ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي
شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه

من نيز با چشمان خيس نوشتم ! .

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:55 توسط افسونگر یکتا|

هزاران بار در حريق چشمانت سوختم
 
اي ماندني ترين نگاه
 
هزاران بار در طوفان نيستي ات گم شدم
 
اي ماندني ترين هستي
 
هزاران باردر ساز شعرت رنگ شدم
 
اي فريبنده ترين شعر
 
هزاران بار از جام باده ات مست شدم
 
اي لبريز ترين مستي
 
حال به من بگو
 
در زيبا ترين نگاه
 
ماندني ترين هستي
 
فريبنده ترين شعر
 
و لبريز ترين مستي
 
چگونه فقط
 
كوچه هاي ذهنم را
 
با خيال تو خوش كنم
.
.
چگونه؟
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:51 توسط افسونگر یکتا|

کیستی این گونه نقشت در خیالم ریخته؟

                                          مهربانی های چشمت بر دلم اویخته

کیستی این گونه یادت سبز های وصل را

                                         با سیاهی های دوری در تنم امیخته

چیستی ؟ شبنمی؟شکوفه؟شور؟چیستی؟

                                         ای که دل از خواب راحت سوی تو بگریخته

ای که نا ارام روح و تندباد هستی ام

                                         در کنارت نرم چون گلبرگ ها فرهیخته

مثل سوسن مهربانی عشق میورزی ولی

                                        اسمان این عشق را پیش از تو در من ریخته

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:47 توسط افسونگر یکتا|

بگذار بگريم من و بگذار بگريم

                                                     بگذار در اين نيمه شب تار بگريم

او رفت و اميد دل من دور شد از من

                                                     بگذار كه بر دوري دلدار بگريم

در ماتم پژمردن گل هاي اميدم
                                                     بگذار كه چون ابر به گلزار بگرييم

مرغ دل من پر زد و افتاد به دامش

                                                     بگذار بر اين مرغ گرفتار بگريم

غمخوار من خسته بجز ديده من نيست

                                                    بگذار به غمخواري خود زار بگريم

در ورطه ي ديوانگي ام ميكشد اين عشق

                                                    بگذار بر اين عاقبت كار بگريم


تقديم به الهه ي عشق عزيزم كه منجي قلب من شد

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:42 توسط افسونگر یکتا|

اين كه مي بيني

قطره اشكي است

اشكي بي سلاح

كه با سكوت مي جنگد

سكوت كلماتي كه تو به سوي من پرتاب مي كني

نگاه كن

نگاهم را به زير مي اندازم:

آب جاري مي شود

با موج هاي كوچكش

با صورتي خيس

مي گذارم تا نقش بر زمين شوم

حرف بزن

زندگي رونقي ندارد

بگو برايم

در تته مانده رمقي كه هست، رهايم مكن

ترحمت را نمي خواهم

مي خواهم پذيرايم باشي

گوش كن

ديگر مثل گذشته ها نيستم

مي روم تا از آن بگريزم

در جستجوي لبخندي

مي گذارم تا باد مرا از ديروزها وارهاند

بفهمم

زندگي مهربان است

به خويش مي كشاند مرا

با او مي كشانم خويش را

تنها نمی خواهم طعمه باشم

طعمه زندگی

نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 15:29 توسط افسونگر یکتا|

 

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

بلكه نداشتن كسي است كه الفباي دوست داشتن را برايت تكرار كند

 وتو از او رسم دوست داشتن رابياموزي.

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

 بلكه گذاشتن سدي در برابر روديست كه از چشمانت جاري است .

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

 بلكه پنهان كردن قلبي است كه به اسفناك ترين حالت  در حال شکستن است

عميق ترين درد زندگي مردن نيست

 بلكه نداشتن شانه اي محكم است كه بتواني به آن تكيه كني

 واز همه زندگي برايش اشك بريزي

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:7 توسط افسونگر یکتا|

 

برای همیشه از تو می نویسم...

از راه دور تو را می پرستم ای قبله ی امید من...

از راه دور به تو عشق می ورزم  تا دگر این فاصله ها را احساس نکنی ...

از راه دور درد های دل خود را بهت میگویم ...و تو را در آغوش محبت های خود می فشارم...

آری از همین راه دور نیز میتوانیم دست در دستانم بگذاری... و باهم قدم بزنیم...

 به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود ...

خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم و هیچگاه خاطره ی اولین روز دیدارمان

 از ذهنم دور نمیشود...

این فاصله هارا با محبت و عشق از بین میبرم و کاری میکنم همیشه احساس کنی در کنار منی...

و این است یک خوابه عاشقونه ...آری این است یک فاصله ی عاشقانه

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 18:2 توسط افسونگر یکتا|

اونقدر از تو میگم که میون اسم تو

 

توی آسمون عشق رنگین کمون پیدا بشه

 

اونقدر عاشق میشم که تو سرزمین عشق

 

بعد مجنون یه نفر صاحب نشون پیدا بشه

 

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه

 

تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه

 

فقط تو رو داره فریاد میزنه

 

تو هوای تازه ی زندگی هستی

 

که تو قصر آرزوهایم نشستی

 

تو همون معجزه و لطف خدایی

 

که طلسم ناامیدیمو شکستی

 

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه

 

تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه

 

فقط تو رو داره فریاد میزنه

 

میون گلها نرو سخته پیدا کردنت

 

آخه تو خود گلی چه قشنگه دیدنت

 

میون گلها نرو سخته پیدا کردنت

 

گل خجالت میکشه از تو و خندیدنت

 

تو مگه قلب منی که صدای نفسات هر جا هستم با منه

 

تو مگه عمر منی که دم و بازدمم تو رو فریاد میزنه

 

فقط تو رو داره فریاد میزنه

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 17:53 توسط افسونگر یکتا|

 

 دوستت دارم اي تک روياي زندگي من    

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تک چراغ زندگي مني   


با من بمان تو آن تک واژه زندگي من هستي

دوستت دارم اي تنها عشق من تو  تک خوشي زندگي مني


 

با من بمان تو آن تک عشق زندگي من هستي

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تک کليد خوشبختي منی


 

با من بمان تو آن تک ياردوران تنهايي من هستی

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تک ستاره ي زندگي مني


 

با من بمان تو آن  تک نياز زندگي من هستی

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تک اميد زندگي مني


 

با من بمان تو آن تک آواي زندگي من هستی

دوستت دارم اي تنها عشق من  تو تک دوست شبهاي مني


 

با من بمان تو  تک معني دهنده ’ زندگي من هستي

          دوستت دارم اي تک روياي زندگي من

نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 17:51 توسط افسونگر یکتا|

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 18:6 توسط افسونگر یکتا|

دفتر عشـــق كه بسته شـد
ديـدم منــم تــموم شــــــــــــــــــدم
خونـم حـلال ولـي بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدون
به پايه تو حــروم شــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
اونيكه عاشـق شده بـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــود
بد جوري تو كارتو مونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
براي فاتحه بهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
حالا بايد فاتحه خونــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد
تــــموم وســـعت دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــو
بـه نـام تـو سنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد زدم
غــرور لعنتي ميگفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــت
بازي عشـــــقو بلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدم
از تــــو گــــله نميكنـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
از دســـت قــــلبم شاكيــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
چــرا گذشتـــم از خـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــودم
چــــــــراغ ره تـاريكــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــيم
دوسـت ندارم چشماي مــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــن
فردا بـه آفتاب وا بشـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه
چه خوب ميشه تصميم تــــــــــــــــــــــــــــــــو
آخـر مـاجرا بــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــشه
دسـت و دلت نلــــــــــــــــــــــــرزه
بزن تير خــــــــــــــــــلاص رو
ازاون كه عاشقــــت بود
بشنو اين التماس رو
ــــــــــــــــــــــ
ـــــــــــــــ
ـــــــــــ

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 17:35 توسط افسونگر یکتا|

زیر نور مهتاب نشستن و از دلتنگیها نوشتن خیلی قشنگه

                                    با سکوت از نامردیها گفتن خیلی قشنگه

                                                                   دلم میخواد گریه کنم

       دلم می خواد همه لحظه ها رو قاب کنم و به دیوار دلم بزنم

دلم میخواد فریاد بزنم همه دردها رو همه تنهایی ها رو...

 

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:16 توسط افسونگر یکتا|

 

کاش می شد   باران محبت بر قلب تک تک انسانها ببارد

کاش می شد  بر سقف آسمانها شعری نوشت از شکوه

 مهربانی

کاش می شد سکوت غریبانه گنجشکان تنها را معنا کرد

و حرف کبوتر ها را فهمید

کاش می شد احساس ابر را بر قطره های باران نوشت

کاش می شد همه همدیگر را درک می کردند

و ای کاش ای کاش.....

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت 15:6 توسط افسونگر یکتا|

هستم اما.....

من غم انگیزترین حادثه روزگارم

             من مرکبی حل شده در آبم و عکسی حک شده روی صفحه روزگارم

                من گم شده ام لای رگهای خزان

 محو شده ام از مقابل چشمان فرشتگان

     غرق شده ام در بیکران دریاها

                            من را چون دروغی مبهم آفریدند.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:49 توسط افسونگر یکتا|

چه حس عجیبی..........

     احساس می کنم که دلم قفسی خالیست

               نغمه هیچ مرغ عاشقی فضای پولادین قلبم را نمی آراید

                             و پرواز هیچ شاپرکی آسمان قلبم را رنگین نمیکند.

 

 هیچکس مرا درک نمی کند .

هیچکس...............................

            هیچکس در دریای نگاهم امواج خروشان مهر را نمی بیند.

                 هیچکس صدای ضربان عشق را در موسیقی قلبم نمی شنود.

                       هیچکس رویش جوانه های نیاز را بر درخت وجودم حس نمیکند.

                                       هیچکس صدای نفسهای شاپرک وجودم را نمی شنود.

آه ..............

     چه تنها هستم من در جمع یاران

                      چه غریبم در دیار آشنایان

        گاهی احساس می کنم مجسمه ای شده ام بر طاقچه زندگی که بود و نبودم برای ساکنین هستی فرقی نمیکند.

در زمستان بی وفای ها

                 در خزان تنهایی ها

                        در عصر انجماد احساس

                       کودک تب دار قلبم جان میدهد.

                                              مرهمی از عشق بیاورید و بر زخم دل گذارید

                                                            تا درد جانکاه تنهایی را اندکی تسکین بخشد.

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:36 توسط افسونگر یکتا|

چه کرده ای تو با دلم که اینچنین شکسته ام

                                               شکسته ام چو تار غم چه کرده ای تو با دلم

صدای خسته مرا نمی دهی دگر جواب

                                                    دو چشم من نمیرود بدون تو دگر به خواب

به هر دری که میروم تو را نظاره می کنم

                                                  به جای بوسه بر لبت به گل اشاره می کنم

تمام شعرهای من به پای یک نگاه تو

                                                    گر از تو ام جدا کنند فنا شوم به راه تو

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 12:16 توسط افسونگر یکتا|

 

 

 

وقتی که به دنیا اومدم صدایی در گوشم طنین افکند و گفت

من تا آخرین لحظه عمرت با تو هستم گفتم تو کیستی گفت

من غمم: پیش خود خیال کردم که غم عروسکی هست که من با اون بازی کنم

اما الان که فکرشو میکنم میبینم من بازیچه ای هستم به دست غم  

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:20 توسط افسونگر یکتا|

                     

وقتی كسی رادوست داری، گفتن

 آسان تراست، شنيدن آسان تراست، بازی كردن آسان تراست،

 كاركردن آسان تراست. ووقتی كه كسی تورا دوست دارد، خنديدن آسان تراست.

واگر تنهای تنها باشی، به مرگ فكركردن ازهمه چيزآسان تراست

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 20:16 توسط افسونگر یکتا|

 

كاش ميشد عاري از هر عيب بودي چون پري

                                             كاش ميشد باز آيي از در نيلوفري

كاش ميشد با تو بودم چون نفس

                                             كاش ميشد عشق را پنهان كنم در يك قفس

كاش ميشد چهره ات زيبا نبود

                                             كاش ميشد قلب من تنها نبود

كاش ميشد برگ چون پاييز ريخت

                                             كاش ميشد ذره اي از جان گريخت

كاش ميشد قلب ها گاهي صداقت داشتند

                                             پيش روي پايمان دامي نمي انداختند

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت 19:46 توسط افسونگر یکتا|

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:23 توسط افسونگر یکتا|

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:23 توسط افسونگر یکتا|

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:22 توسط افسونگر یکتا|

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 15:22 توسط افسونگر یکتا|

 

افسانه سرا

آنجا که تویی .غم نبود .رنج و بلا هم

 

مستی نبود دل نبود شورو نوا هم

 

اینجا که منم حسرت از اندوه فزونست

 

خود دانی و من دانم و این خلق خدا هم

 

تا گرید و گریاند از آن گریه ترا هم

 

اینجا که منم عشق به سر حد کمال است

 

صبر است و سلوکست و سکوتست و رضا هم

 

آنجا که تویی باغی اگر هست ندارد

 

مرغی چو من آشفته و افسانه سرا هم

 

اینجا که منم جای تو خالیست به هر جمع

 

غم سوخت دل جمله یاران و مرا هم

 

آنجا که تویی جمله سر شور و نشاطند

 

شهزاده و شه باده بدستند و گدا هم

 

ینجا که منم بسکه دورویی و دورنگیست

 

گریند به بدبختی خود اهل ریا هم

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387ساعت 16:43 توسط افسونگر یکتا|

وقتی من مردم تابوتم را از میان کوهها رها سازید آنجا را که آرام گیرد آرامگاهم سازید

از یخ سیلی درست کنید و روی قبرم بگذارید تا بجای دلداده ام گریه کند

دستهایم را نبندید تا همه بدانند که منتظرش بودم

چشمانم را نبندید تا همه بدانند چشم براهش بودم

برایم گل نفرستید چون در قلب خود گلی دارم که هیچوقت پژمرده نمیشود

هنوزم اسمانم را تو خورشیدی

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:56 توسط افسونگر یکتا|

دلت تنگ است ميدانم ، قلبت شكسته است مي دانم ، زندگي
برايت عذاب است ميدانم ، دوري برايت سخت است ميدانم . . . اما
براي چند لحظه آرام بگير عزيزم . . .  
گريه نكن كه اشكهايت حال و هواي مرا نيز باراني مي كند ، گريه
نكن كه چشمهاي من نيز به گريه خواهند افتاد . . . آرام باش عزيزم ،
دواي درد تو گريه نيست !
بيا و درد دلت را به من بگو تا آرام بگيري ، با گريه خودت را آرام نكن ! . . .
با تنهايي باش اما اشك نريز ، درد دلت را به تنهايي بگو زماني كه
تنهايي !
گريه نكن كه اشكهايت مرا نا آرام ميكند .! گريه نكن چون گريه تو را
به فراسوي دلتنگي ها ميكشاند ! گريه نكن كه چشمهايم طاقت اين
را ندارند كه آن اشكهاي پر از مهرت را بر روي گونه هاي نازنينت
ببينند ، و دستهايم طاقت اين را ندارند كه اشكهاي چشمهايت را از
گونه هايت پاك كنند .! گريه نكن كه من نيز مانند تو آشفته مي شوم !
گريه نكن ، چون دوست ندارم آن چشمهاي زيبايت را خيس ببين !
حيف آن چشمهاي زيبا و پر از عشقت نيست كه از اشك ريختن
خيس و خسته شود ؟
اي عزيزم ، اي زندگي ام ، اي عشقم ، اگر من تمام وجودت مي
باشم ،اگر مرا دوست ميداري و عاشق مني ، تنها يك چيز از تو
ميخواهم كه دوست دارم به آن عمل كني و آن اين است كه ديگر
نبينم چشمهايت خيس و گريان باشند! زندگي ارزش اين همه اشك
ريختن را ندارد ، آن اشكهاي پر از مهرت را درون چشمهاي زيبايت
نگه دار ، بگذار اين اشكها در چشمانت آرام بگيرند . . .  عزيزم گريه نكن
چون من از گريه هايت به گريه خواهم افتاد ! وقتي اشكهايت را
ميبينم غم و غصه به سراغم مي آيد !
وقتي اشكهايت را ميبينم حال و هواي غريبي به سراغم مي آيد !
وقتي اشكهايت را ميبينم ، از زندگي ام خسته مي شوم! وقتي
اشك ميريزي دنيا نيز ماتم ميگيرد ، پرندگان آوازي نميخوانند ، بغض
آسمان گرفته مي شود ، هوا ابري مي شود و پرستوهاي عاشق
خسته از پرواز  !
گريه نكن عزيزم . . . آرام باش عزيزم، بگذار اين اشكهاي گذشته را از
گونه هاي نازنينت پاك كنم ، دستهايت رادر دستان من بگذار عزيزم،
سرت را بر روي شانه هايم بگذار عزيزم و درد و دلهايت را در گوشم
زمزمه كن عزيزم . . . من مي شنوم بگو درد دلت را عزيزم !
با گريه خودت را خالي نكن عزيزم چون بغض گلويم را مي گيرد ، با
گفتن درددلت به من خودت را خالي كن تا دل من نيز خالي شود !
ميدانم وقتي اين متن مرا ميخواني اشك از چشمانت سرازير مي
شود آري پس براي آخرين بار نيز گريه كن چون اين درد دلي بود كه

من نيز با چشمان خيس نوشتم ! . .

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 16:5 توسط افسونگر یکتا|


آخرين مطالب
» اميد ، نا اميد ؟!!!
»
»
»
» گريه نكن
»
» کیستی؟
» روزگار عشاق
»
»

Design By : WeblogBartar.com